تبليغاتX
یادداشتهای فـوق سری یک گروه همکار
به وبلاگ یادداشتها و خاطرات یک گروه همکار خوش آمديد
ماجرایِ پارگی شلوارِ همکار و توپولوف روسی !

کت و شلوار همکار

 

ظهرِ پنجشنبه دوم مهر ماه 1388 یکی از همکارانم مشغول کار بود که مجبور شد خم بشه و روی زمین بشینه. چشماتون روز بد نبینه... یک دفعه صدائی آمد! صدائی شبیه به جـرررر !

درست حدس زدید. ظاهراً شلوار همکارم پاره شده بود.

از من پرسید که نخ و سوزن دارم؟ به سراغ کیفم رفتم. از جعبة کوچکی که همیشه همراهمه، سوزن کوچک و حدود پانزده سانتیمتر نخ سفید بیرون آوردم. شلوار همکارم مشکی بود و نخ سفید... شمارة موبایل یکی از همکارانِ آزمایشگاهی ام رو که در یکی دیگه از آزمایشگاههای شرکت مشغوله، دادم. زنگ زد و او هم گفت که نخش سفیده...!

مونده بودیم که با همین نخ بدوزه یا نه؟ که من بهش گفتم: «آخه برادرِ من! لنگر کشتی رو هم که بخوان بندازن توی دریا، یه دفعه نمی اندازن که... یواش یواش! هواپیما هم که مثلِ برق و باد فرود نمیاد که؟ حالا چرا یه دفعه فرود اومدی؟!!». به عمد با آب و تاب می گفتم که یه بهانه برای خنده داشته باشیم تا روحیة هر دومون شاد بشه!

همکارم به محوطة تولید رفت و از یکی از کارگرانِ تولید یک قرقره نخ مشکی گرفت. حالا مونده بود دوختنِ پارگی! گفتم: «من می رم از آزمایشگاهِ بالا شلوارِ اضافی خاکستری ام رو بیارم تا بپوشی». البته نشد که این کار رو انجام بدم چون سایز شلوار برای همکارم بزرگ بود؛ البته نه این که خپل و خیکی باشم... نه! اتفاقاً خیلی هم خوش اندامم!!

به هر حال، همکارم با آسانسور به بخش آرشیو آزمایشگاه (واقع در طبقة زیر زمین) رفت. تا شلوارش رو در بیاره و در خلوتِ خودش و خدایِ خودش، پارگیِ شلوارش رو بدوزه! من هم مردم آزاری ام گل کرد و آسانسور رو بالا آوردم و گفتم: «فلانی! حسین آقا می خواد بیاد پائین که نمونه اش رو برداره... چی کار کنه؟!».

در دلم داشتم از خنده ریسه می رفتم. همکارم خیلی به من تأکید می کرد که حسین و حمید از ماجرای پارگی شلوارش باخبر نشن؛ چون فهمیدنِ اونها همان و تا مدتها داشتنِ بهانه برای شوخی با او، همان!

به هر حال... همکارم آمد کنار دریچة آرشیو و من دیدم که کفش و جوراب داره، پاهاش لخته و تنها یک روپوش سفید آزمایشگاهی پوشیده... مثلِ دامن! خیلی سعی کردم خنده ام رو کنـترل کنم. او هم وقتی فهمید موضوع حسین آقا یک شوخی بوده، کلید بالا آوردنِ آسانسور را از پائین غیر فعال کرد!

این درسی بود که به اهمیت همراه داشتنِ نخ و سوزن در محیطِ کار بیشتر پی ببریم. قرار گذاشتیم تا از فردای اون روز قرقره های نخ سفید و سیاه و سوزن در آزمایشگاه برای روز مبادا حاضر و آماده باشه تا اگه مثلِ یه توپولوف روسی موقع فرود آمدن لاستیکمون ترکید (همون پاره شدنِ شلوار)، به بوئینگ ها و ایرباس های احتمالی بهانه برای خنده ندهیم!!

             نخ و سوزن

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت5:24 بعد از ظهرتوسط بهنام |
چشم دردِ همکار

 

ديروز يکي از همکاران مي گفت دو روز است که در پشت و بالاي چشمش احساسِ درد شديدي دارد. در صبحها به همين خاطر اصلاً نمي تواند زود بلند شود. از من علت را پرسيد. گفتم يکي از دلايل ممکن، مي تواند افزايش فشار داخلي چشم باشد که به پردة شبکيه فشار مي آورد و آن را از بين مي برد و باعث کوري مي شود! اسم اين بيماري هم «گلوکوم» يا «آبِ سياه» است.

همان طور که داشتم مي گفتم، چشمهايش گرد شده بود و آثار نگراني را مي شد در صورتش ديد!

 

گلوکوم (آب سیاه) 

 

ادامه دادم: چشم پزشک مي تواند با استفاده از يک سرنگ که به داخل کرة چشم فرو مي کند، فشار داخلي آن را کم کند. به او توصيه کردم که اين درد را جدي بگيرد و حتي اگر هم شده، امروز را مرخصي بگيرد و زودتر برود.

گفت: وقتي چشمهايش را به اطراف حرکت مي دهد، دردِ چشمانش شروع مي شود، يا بدتر مي شود و مجبور است که زياد به آنها فشار نياورد و بيشتر سرش را به اطراف بگرداند.

بحثمان به دلايل ممکن کشيد. گفتم: البته يک دليل ديگر هم مي تواند تومور مغزي باشد که از قسمت پشت چشم و سينوسها و پيشاني درد غير قابل تحملي را ايجاد مي کند. باز هم توصيه کردم که زودتر برو. نکند مغزت عيـبي پيدا کند؟!

او گفت: در پيش از روزهاي عيد 1388 دندان درد داشته و هنوز براي مداوا نرفته. علت آن هم اين بوده که مي توانست و مي تواند درد دندانش را تحمل کند و به طور دائم و غير قابل تحمل درد نمي کند؛ درست مثل خيلي از ما ايراني ها که تا درد امانمان را نبرد، پيش دندان پزشک نمي رويم.

من گفتم: خب! اول بايد دندانت درمان شود که مي داني مشکل دارد و شايد اين درد به خاطر نزديک بودن عصبهاي دنداني-دهاني به اعصاب بينائي باشد.

 

***

اما نوشتنِ اين پست سه علت داشت؛

يکي اين که ابتدا بايد مشکلات اوليه را که مي دانيم و مطمئن هستيم که وجود دارند، رفع کرد.

دوم اين که بدون منظور به همکار گفته بودم: «... زودتر برو... نکند مغزت عيـبي پيدا کند؟!» و همين لبخندي بر لبانمان نشاند و

سوم اين که کسي که تخصص ندارد، راهنمائي اش نبايد باعث نگراني واقعي شود و تنها بايد به چشم هشدار به آن نگريست. شايد موضوع بسيار ساده تر از اين حرفها باشد!

 


لينکهاي زير را هم ببينيد:

 

http://rs272.mihanblog.com/post/28

http://www.iranhall.com/health/shownews/?newsid=1121

+نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت9:17 قبل از ظهرتوسط بهنام |
لهجه شیرین سعید

 

لهجة شيرين « سعيد»

و

بحثي پيرامون آلايش و پيرايش زبان پارسي

 

نگاشته هاي ادب دوستان و صاحب نظران حوزة ادبيات را ارج مي نهم

 

امروز ياد « سعيد» يکي از همرشته اي هاي دورة ليسانسم افتادم. بچة «تربت جام» بود. به قول راوي برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو» که در دورانِ شاد و خوبِ کودکي تماشايش مي کردم، اون طرف تر از مشهد (به توضيحِ پاياني نگاه کنيد)!

لهجة جالبي داشت، نمي خوام بگم عـجيب؛ چون اين ما هستيم که فارسي رو پر اشـتباه بيان مي کنيم. لهجة شيرينش گاهي وقتها خنده به لبانمان مي آورد. ترم اول، چون شناخت زيادي از يکديگر نداشتيم، شايد اين جالب بودنها بيشتر نمود داشت. به خصوص اين که هنگامِ صحبت کردن، با دستانش اشاره هاي تأکيدي زيادي داشت و سرش را هم گاهي به سمتي خم مي کرد! طرز بيان فارسي اش چيزي بود شبيه به زباني که مردم افغانستان به آن حرف مي زنند و زبانِ معمول در بيشترِ روستاهاي ايران.

پيشِ هم بوديم. پس از مدتي مي خواست جائي بره که به من گفت: « مِـرُم (1)»!!

 

                      زبان شناسی

 

يادمه استادِ درسِ شيمي عمومي ما خانم دکتري بود که به هر کدوم از ما يه موضوع براي پژوهش داده بود و از ما خواسته بود تا اون رو در کلاس به صورت کنفرانس شفاهي ارائه بديم. اين موضوعها همون سرفصل هاي معمولِ کتاب شيمي عمومي چارلز مورتيمر بود و تنها کافي بود تا از منابع و کتاب هاي مختلف مواردي رو جمع آوري کنيم و بيشتر از آني که به ما گفته بودند، تحويل دهيم.

 

به اين آقا سعيد ما «ويسکوزيته و روش هاي اندازه گيري آن» يا «محلول ها» رسيد؛ دقيقاً يادم نمياد.

 

هنگامِ ارائة کنفرانس که رسيد، آقا سعيد آمد. ظاهراً اين همه دختر خانمِ خوش تيپ و صافکاري و بتونه کاري (آرايش) کرده رو در جلوي خودش نديده بود! بـيشتر نگاهش در وقتِ ارائه به خانم دکتر بود. احساس کردم که استاد چندان راضي نيست که آقا سعيد مطالب رو به او ارائه بده، چون استاد که خودش اينها رو (احتمالاً) مي دونست !

 

آقا سعيد به ويسکوزيته (2) مي گفت: «ويس کوو زي ته (3)»! به هر حال تعداد کلمه هائي که با لهجة شيرينش ادا مي کرد و براي ما جالب بودند، کم نبود. خانم دکتر حسابي از خنده ريسه رفته بود و سعي داشت با کنـترل کردنِ خودش مانع از به هم خوردن جو کلاس بشه؛ اما چه فايده؟! خندة استاد به ما هم رسيد و لبخند بر لبان بيشترِ همکلاسي ها نشست.

 

استاد براي اين که خنده اش کمتر بشه، به سعيد گفت: «اينها رو براي من ارائه نمي ديد که! به کلاس نگاه کن!»

 

سعيد هم نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت: «ماخوام بِـبـينُم دُرُستَس؟ (4)». اين جا رو ديگه نتونستم تحمل کنم و صدائي از دهانم در آمد و سرم رو ميانِ دستانم پنهان کردم!

  

پارس 

 

بحثي جدي دربارة پيرايش زبان فارسي

 

همين آقا سعيد داستانِ ما به جاي واژه هاي عربي صبح، ظهر و سلام مي گفت: پگاه، نيمروز و درود. کتابهاي ادبيات اصيل را در سالن مطالعة دانشگاه با علاقة زياد مي خواند. بعضي از پاراگراف هاي سنگين ادبي را به راحتي برام معني مي کرد. زباني که آنها به آن صحبت مي کردند، فارسي اي بود که چندان به واژه هاي عربي آلوده نشده بود. با اين سخن که زبانِ عربي موجب غناي بيشترِ زبان فارسي شد، کاملاً موافق نيستم؛ چه آن که وقتي سرزميني مورد تهاجم قرار مي گيرد و مهاجمان غالب مي شوند، زبان و ادبـيات آن قوم جزو نخستين هائي است که آلايش مي يابد و پاکي خود را از دست مي دهد و قرن ها بايد بگذرند تا مردمان و نويسندگان، اين واژگان نامأنوس را از زبان خود بـپـيرايند.

 

چه اشکال دارد به جاي سلام، خداحافظ، اول، انعکاس (صدا) و... بگوئيم: درود، بدرود، نخست، پژواک و...؟ آيا کارِ سختي است؟

 

اگر برخي از کساني که در فرهنگستانِ زبانِ فارسي براي واژه گزيني حقوق مي گيرند تا به جاي بوفه (buffetهليکوپتر و انستيتو بگويند: چيني جا، چرخ بال، مؤسسه و...، چرا خودِ ما نگاهباني براي زبانمان نباشيم؟ زباني که اگر آن را از دست بدهيم، ديگر ايراني بودنمان مفهوم ندارد. کساني که به عمد فارسي را با آلاينده هاي زبان هاي ديگر مي آلايند، يا با واژه گزيني هاي بي فکرانه و نادرست به آن آسيب مي زنند، در انگارة (فکر و خيال) من با خائـنان مزد بگير تفاوتي ندارند.

 

از اين ديدگاه، وبلاگ نويسان به عنوان فرهنگ سازانِ بخشي از ادبـيات نوشتاري (مکتوب) فارسي، باري سنگين بر دوش دارند.

 


 

توضيح: در برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو»، راوي مي گفت:

در يه جاي خيلي دور، يه جائي اون طرف تر از قطب (!!)، دوازده تا آدم برفي زندگي مي کردن و همه هم شبيه به هم. اسمِ (براي نمونه) بزرگترين شون....

 

پانوشتها:

 

1. Merom

2. viscosity

3. vis-koo-zi-tah

4. Maakhaam bebinom dorostas?

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت4:38 بعد از ظهرتوسط بهنام |
لوگوی فوتبالی گوگل

امروز براي جستجوي مقاله ای وارد سايت موتور جستجوي معروف گوگل شدم و آن لوگوي هميشگي را نديدم. پس از لحظه اي فکر کردن يادم افتاد که امشب ديدار نهائي تيمهاي «منچستر يونايتد» انگلستان و « بارسلونا » ي اسپانياست. اميدوارم تيم محبوبم Man U برندة اين ديدار باشد و زمين بازي از هنرنمائي بهترين بازيکنان حال حاضر جهان سرشار شود.

اولين احساسي که از مشاهدة اين لوگو به من دست داد اين بود که سايت گوگل از اين شيرين کاريها کم ندارد و بارها به مناسبتهاي مختلف و حتي فرار سيدن نوروز پارسي، لوگوي خود را تغيير داده است. «به روز بودن» هنري است که از هر کسي بر نمي آيد.

لوگوی فوتبالی گوگل

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت11:10 قبل از ظهرتوسط بهنام |
مترجم آنلاین پارس (انگلیسی به فارسی)

ترجمه يکي از فنون ضروري است که بيش از پيش اهميت خود را در کارهاي روزمره، تجاري، علمي و ديگر حوزه هاي زندگي مينماياند. نرم افزارهاي مختلفي براي ترجمه از زبانهاي مختلف به يکديگر طراحي شده اند.

                                     مترجم پارس

در اينجا نرم افزار « مترجم پارس» با قابليت ترجمه از انگليسي به فارسي معرفي ميشود که از توانمندي خوبي برخوردار است. بيشتر از 150 کلمه را نمي پذيرد و بايد يک متن را به چند بخش تقسيم کنيد تا بتوانيد از آن استفاده کنيد.

جهت استفاده آنلاين از اين نرم افزار بر اینجا کليک نمائيد.

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت10:55 قبل از ظهرتوسط بهنام |
"بنجامین باتن" ایرانی!

     پوستر بنجامین باتن

يکي از همکاران خوب ما به تازگي، يعني در پنجشنبه  27/1/1388 پدر شد. خوب، ذوق داشتن يک فرزند به قدر کافي زياد هست و وقتي با مهر پدري و ميل به داشتن فرزندي سر تر از ديگران ترکيب شود، ممکن است برخي از واقعيات طبيعي و فيزيولوژيک در سايه قرار گيرند.

با همکارم در مورد اين که پسرش از کي شروع به ديدن و شنيدن کرد و از کي نسبت به محرکهاي بيروني عکس العمل نشان داد، صحبت ميکرديم. ايشان ميگفتند که از همان چند ساعت اول تولد ميديد! وقتي هم که او را به منزل آورديم، وقتي صدايش کرديم، سرش را برگرداند و...

آن قدر گفت که من به شوخي گفتم که مگه پدر « بنجامين باتن» معروف هستي که از ابتداي تولدش بزرگسال بود؟!

براد پیت در بنجامین باتن

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت8:25 قبل از ظهرتوسط |
چاهي که گفتند نيست...

در مورد نياز جوانها به ازدواج حرفهاي زيادي زده شده، سازمانهاي زيادي حتي به صورت موازي ايجاد شده اند و پولهاي زيادي براي ارائه ايده هاي جديد و يا نشان دادن راهکارهاي ساده سازي و ترغيب جوانها به ازدواج خرج شده است (و همچنان خرج ميشود). مشکل اصلي، اقدام عملي است که گوئي کسي يا سازماني را ياراي انجامش نيست. نتيجه چنين وضعي همان است که همه روزه در اخبار روزنامه ها ميخوانيم و يا از زبان ديگران ميشنويم. زندگي مجردي فزاينده، فرار دختران و پسران، مزاحمتهاي خياباني، اسيدپاشي، تجاوز به عنف، فحشا، تن فروشي و مسائلي از اين دست تنها مواردي از لايه هاي آشکار بحراني است که سعي شده بر آن سرپوش گذاشته شود. بحراني که اندک اندک لايه هاي زيرين آن در حال سر بر آوردن است و دلسوزان خانه و خانواده و والدين مسئوليت پذير نگران موجي هستند که دير يا زود دامان همه را خواهد گرفت.

 

               

اکنون ديگر همه ميدانند که روش اصلي ابتلا به HIV در سالهاي اخير از اعتياد تزريقي به سوي روابط پر خطر جـ ـنـ ـسـ ـي تغيير جهت داده است. اين وضع آن قدر تابلو شده که مقامات بهداشتي و درماني کشور را به اعتراف واداشته است. همانهائي که با وجود تذکر و هشدار کارشناسان اجتماعي و سلامت در نشان دادن چاه بزرگي که بر سر راه مردم قرار داشت، سعي در مخفي کردن آن داشتند.

اين شبه مقاله قصد ندارد به مشکل ازدواج و شيوع ويروس HIV و مواردي از اين دست در جامعه ايراني بپردازد. اينها بهانه و مقدمه اي بود بر روابط دختر و پسري که همه روز در گوشه و کنار ما ميگذرد... برخي از ما اهميت ميدهيم و برخي ديگر آنچنان برايمان عادي شده که تنها خواندن يا شنيدن حادثه اي ممکن است کمي تعجب و توجه در ما برانگيزد. به ماجرائي واقعي که از منابع مؤثق شنيده ام و مسئولان مربوطه صلاح را در مخفي کردن آن دانسته اند، توجه کنيد:

 

                   

چند روز پيش در حاشيه يکي از پارکهاي اصلي شهري از کشور عزيزمان و در روز روشن، خودروئي شخصي پارک کرده و صاحب «محترم» روي آن کاور کشيده بود. ظاهرا يک خودروي پاترول که به دليل خلوت بودن خيابان پهن کنار پارک با سرعت زيادي در حال حرکت بود، به شدت به آن برخورد ميکند. راننده پاترول به دليل خسارت زيادي که به خودروي ديگر وارد کرده بود، براي شانه خالي کردن از پرداخت خسارت از صحنه حادثه فرار ميکند. ساعتي از اين حادثه نگذشته بود که به يگاني از پليس 110 اطلاع داده ميشود:

از خودروئي که در کنار خيابان ... پارک شده و ظاهرا خودروئي به آن زده و فرار کرده، قطرات خون بر زمين ريخته است. ماموران در محل حضور مي يابند. کاور را کنار ميکشند و پيکرهاي عريان دختر و پسري را از داخل «قربانگاه عشق» (؟!!) بيرون ميکشند...

تايتانيک را که يادتان هست؟ آن صحنه معروف شيشه هاي بخار گرفته را...؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط بهنام |
راز بزرگ یک راننده بیابانی

عجب دوره و زمونه عجيبي شده...

ماهها پيش يکي از دوستانم مطلبي رو برام تعريف کرد که برام بسيار جالب و آموزنده بود...

يک راننده بيابوني در اوايل شب در راهي که ميرفته، مي بينه که خانمي چادري کنار راهه و براش دست تکون ميده به اين معني که اگه جا داري منو برسون. اون راننده هم که انصافا مرد مومن و باخدائي بود، کاميونش رو کنار راه نگه ميداره و خانمه رو سوار ميکنه. حوالي نصفه شب به شهر مورد نظر ميرسن. راننده مي پرسه: «آبجي ! کجا ميخواي بري؟ من برسونمت خونه فاميلهاتون». خانمه جواب ميده: «الان که دير وقته. اگه مشکلي نيست امشب رو بيام خونه تون تا فردا خونه بستگانم برم».

 

 کامیون بنز

 

راننده چشم و دل پاک ما قبول ميکنه و خانم مسافر رو به خونه اش مي بره. به زنش ميگه: «اين خانم مهمون ماست. شام خوب فراهم کن، جاي خواب خوبي بهش بده. فردا بعد از صبحانه ميخوان برن خونه بستگانشون».

زن راننده که هيچ شکي به شوهرش نداشت، قبول ميکنه و اون شب پذيرائي خوبي از زن مسافر به عمل ميارن. بالاخره صبح شد. صبحانه که خورده شد، راننده ميگه: «آبجي! خونه خودته... اما اگه شهر رو نميشناسي بگو تا من برسونمت خونه فاميلتون. اگر هم که ميخواي باز هم مهمون ما باشي که حرفي نيست». خانم مسافر در جواب گفت: «کجا برم؟ تو شوهر مني! اين بچه هم که توي شکمم دارم از توئه... کجا برم»؟

راننده اول فکر ميکنه که اين حرف شوخي باشه؛ ولي وقتي ميفهمه خانمه داره بهش تهمت ميزنه و از کجا معلوم؟ يک زن خيابونيه، ميگه: «الا و بلا بايد بري. من نه تو رو ميشناسم و نه اين بچه مال منه». حال زن راننده رو هم که ميتونيد مجسم کنيد. فکر ميکرد که شوهر چشم و دل پاکش تا اين مدت (بلا نسبت) خرش کرده و تجديد فراش کرده و بالاي سرش هوو آورده... اون هم شروع کرد به داد و فرياد که: «من طلاقمو ميخوام... تو به من خيانت کردي و...».

خر بيار و باقلا بار کن.

کار به شکايت و دادگاه و معاينات پزشکي و ژنتيکي ميکشه. بعد از مدتي پزشکي قانوني اعلام ميکنه که آقاي راننده، پدر بچه زن مسافر نيست. ماجرا وقتي جالب ميشه که پزشک قانوني اعلام ميکنه اين آقا به هيچ وجه نمي تونه بچه دار بشه و اصلا معلوم نيست که پدر چهار بچه اين آقاي راننده چه کساني هستند!!! راننده قصه ما هم وقتي اين رو ميبينه، زن خيانت کارش رو طلاق ميده و ميگه: «اين زن خيابوني يه فرشته بود که خدا سر راه من گذاشت تا راز بزرگ زندگي من آشکار بشه...».

+نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت4:9 بعد از ظهرتوسط بهنام |
شما دنبال نرم افزار رایگان هستید؟

 

با غلامعلي داشتيم دنبال يه نرم افزار مبدل (Converter) براي تبديل فرمت تصويري TS به DVD مي گشتيم ولي تقريبا همه اونها پولي بودند و بايد با کارت اعتباري پرداخت مي کرديم (شما کارت اعتباري بين المللي داريد که ما داشته باشيم؟!). به فکرم رسيد که در هنگام جستجو کلمه free download رو هم اضافه کنم. اين کار جواب داد و تونستيم نرم افزار مورد نظر رو پيدا و دانلود کنيم.

 

        

 

نکته جالب اينجا بود که در يکي از وبسايتها يا در واقع تالارهاي بحث و گفتگوي  انگليسي زبان، يکي از اعضا لينک دانلود اين نرم افزار را خواسته بود و عضو ديگري از اين تالار وبسايتي رو بهش معرفي کرده بود که بايد حدود 9/59 دلار آمريکا براي خريد آن پرداخت مي کرد! به پستهاي زير آن تالار که مراجعه کرديم در کمال تعجب ديديم که همان فرد دوباره پرسيده بود که «اين لينک که پوليه...! کسي يه لينک رايگان سراغ نداره که به من معرفي کنه؟!» (نقل به مضمون). اين ماجرا از اين نظر برايمان جالب بود که مطمئن شديم آن خارجيان باکلاس هم مثل ما ترجيح ميدن دنبال برنامه ها و نرم افزارهاي پولي نباشن. البته حساب copy right © يا حق مولف جداست و آنها در اين مورد بسيار سختگير هستند.

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت11:6 قبل از ظهرتوسط بهنام |
خاطره جانگداز زلزله منجیل

سلام دوستان

امروزمي خوام خاطره اي که در روز 29 خرداد سال 1369 براي خانواده من و اهالي شهر اتفاق افتاد رو براتون تعريف کنم. ما يه خونواده 7 نفره بوديم. پدر مادر 2 خواهر و 3 برادر که برادر بزرگم در اون سال دانشجوي حسابداري در تهران بود. تازه امتحاناتمون تموم شده بود و اون روز وقتي از تمرين فوتبال برگشتم با دوستان در پارک شهر جمع شديم و براي فردا برنامه ريزي ميکرديم که چي کار انجام بديم.

 

 

بعد از مدتي صحبت کردن، زودتر از روزهاي قبل به خونه برگشتم. هوا گرم بود و ما تو حياط منزل نشسته بوديم. يهو در حياط باز شد و پدرم با يه دوچرخه واردشد. آخه برادر 9ساله ام قبول شده بود و پدرم قول داده بود که براش دوجرخه بخره. برادرم از ذوقش تو پوستش نمي گنجيد. سوار دوچرخه شد و چند دوري تو حياط زد. دو تا از خواهرام نيز تو حياط نشسته بودند و به شادي کردن برادرشون نگاه ميکردند. يکي از خواهرام که 15 سال داشت، چند روزي تو خودش بود و بيشتر وقتها آهنگهاي استاد شجريان رو گوش ميکرد. همين طور که به بازي کردن برادرمون نگاه ميکرديم، بانگ اذان مغرب از مسجد محلمون زده شد. يادم مياد برادر کوچيکم چند روزي بود به اتفاق پدرم براي خوندن نماز به مسجد ميرفت و حتي از من سئوالاتي در مورد اون دنيا که «آيا به من اسب پرنده ميدن؟» مي کرد. خلاصه با توجه به  ذوقي که هر بچه با داشتن يه دوچرخه بهش دست ميده، برادرم دوچرخشو به ديوار حياط تکيه داد و به مادرم گفت: من ميرم نماز بخونم. نذار کسي به دوچرخم دست بزنه آخه خراب ميشه. مي خوام فردا با دوچرخم صبح برم براي صبحانه نون بگيرم............

ضمنا ما فرداي روز 29 خرداد به عروسي يکي از فاميلها در شهر ديگه اي دعوت بوديم و همه خونواده براي فردا آماده می شديم. خواهرام لباسهاي نوشونو آماده کرده بودند. اون سال بازيهاي جام جهاني فوتبال رو تلويزيون پخش مي کرد و همون شب بازي بين برزيل و اسکاتلند بود و بعلت خستگي نتونستم بيدار بمونم. من و پدر و مادرم توي هال خوابيديم و دو خواهر و برادرم در اتاق بغلي.

نزديک ساعت 12 شب بود. تازه بخواب رفته بودم. ناگهان صداي مهيبي بلند شد و زمين شروع به لرزيدن کرد. من سريع از جام بلند شدم و داد زدم: زلزله و به طرف حياط دويدم. به چيز ديگه اي بجز نجات دادن جونم فکر نميکردم...... افسوس......... يادم نمياد در دروازه افتاده بود يا نه، فقط يک لحظه متوجه شدم داخل کوچه واستادم. گرد و خاک بلند شد و به تن و بدنم آجر مي خورد. چند ثانيه اي که گذشت، ناگهان جيغ و داد مردم بلند شد. تازه فهميدم چه بلايي به سرمون اومده. به طرف خونه دويدم. سقف خونه کاملا با کف خونه يکي شده بود. داد زدم آقا جون! مامان جون!

يهو صداي آقامو شنيدم که از تو حياط به گوشم رسيد. پدر و مادر و يکي از خواهرام تو حياط زير آوار بودن. سريع اونارو در آوردم. مادرم پرسيد: برادر و خواهرت کو؟ پدرم جواب داد که من برادرتو برداشتم و به بيرون فرار کردم. تازه متوجه شديم که پدرم بجاي برادرم يه بالش با خودش آورده! اون قدر زمين لرزه شديد و ناگهاني بود که پدرم اشتباه کرده بود! بله دوستان... خواهر 15 ساله و برادر 9 ساله ام زير آوار فوت کرده بودند. ديگه نتونستيم مادرمو آروم کنيم. فرياد ميزد بچه هامو تو رو بخدا دربياريد.

 

 

پدرم مادرمو دلداري مي داد... اين مشيت الهيه... آروم باشيد. سقف کاملا اومده پايين.... اونا ديگه مردن...... اگه اون شب پدرم نبود، ما دق ميکرديم. با اين که توی دل خودش آشوبي بر پا بود ولي بخاطر ايمان قوي و اعتقاد قلبي به خداوند ما رو آروم کرد و حتي شيون و زاري نکرد.

بله دوستان... اون شب من به جز خواهر و برادر، خاله، دختر خاله، عمو و زن عمو، چهار تا پسرعمو و يک دختر عمو رو از دست دادم. روزهاي سختي رو گذرونديم و هنوزم که هنوزه خاطرات رو توي ذهنم مرور مي کنم. بعدها فهميدم پدرم دوچرخه برادرمو که توي حياط سالم مونده بود به پسر يکي از دوستانش داد و گاهي به من ميگه: خدا رو شکر اون شب دوچرخه رو واسش گرفتم... و بعدها فهميدم پدرم به تنهايي به سر مزار برادر و بچه هاش ميره و براي از دست دادنشون گريه مي کنه. اون روز اتفاقات زيادي افتاد ولي چون حوصله خوانندگان عزيزم سر نره همين جا خلاصه و تمومش مي کنم...........

سرتونو درد آوردم؟ ببخشيد....

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت11:19 قبل از ظهرتوسط غلامعلی |
بیوک یک دوست

دوستی دارم که مهندس معدنه (گرایش استخراج معدن) و در یک شرکت به عنوان سرپرست خط لعاب کار میکنه. به گفته خودش اصلا نمیتونه سوار ماشینهای جدید بشه و مدلهای قدیمی از مرسدس بنز، بی.ام.دبلیو، پژو 504 و بیوک رو امتحان کرده. همشون هم زیر چهار میلیون تومان. اما خدائیش ماشینهای خوبی بودن و من تقریبا همه شون رو سوار شدم. واقعا سوار شدن ماشینهای قدیمی که آدم از بابت ایمنی و قدرت خیالش راحته، یه لذت دیگه ای داره.

تا همین تابستون امسال، یه بیوک سورمه ای هشت سیلندر V شکل (خورجینی) داشت که سه و نیم میلیون خریده بود با مصرف بنزین دوازده لیتر در صد کیلومتر؛ درست مثل پیکان خودمون! بدنه بسیار محکمی داشت و دوستم در جاده ها به راحتی ماشینها رو باهاش میگرفت.

بیوک سورمه ای هشت سیلندر (تاریخ عکس: چهارشنبه ۱۲/۴/۱۳۸۷)

بازگو کردن ماجرای فروختنش برای شما عزیزان خالی از لطف نیست. دوستم توی راه داشت می رفت که دید آقائی با ماشین پژو از پشت براش توی روز روشن چراغ میزنه! دوستم کنار میکشه تا ببینه که طرف حرف حسابش چیه. آقاهه پیاده میشه و در حالی که چشماش به بیوک سورمه ای دوستم خیره شده بود، ازش پرسید: ماشینتو چند میفروشی؟ دوستم جواب داد: من ماشین رو نمیفروشم... آون آقا هم لبخندی زد و گفت: اما من پولی میدم که بفروشیش...!

آخرش هم بیوک سورمه ای رو چهار میلیون تومان خرید و خیلی هم از خریدش راضی بود... فکر کنم مدل سی سال پیش هم بود.

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت10:23 بعد از ظهرتوسط بهنام |
امضا برای ثبت اینـترنتی نوروز در سازمان مل متحد

حدود سیصد میلیون نفر در سراسر جهان، آغاز بهار طبیعت را با نوروز (New Day) جشن می گیرند.

متاسفانه این روز مهم در هیچ تقویمی از «سازمان ملل متحد» یا سازمان های وابسته به آن ثبت نشده است. با امضای اینـترنتی در آدرس زیر، به ثبت آن کمک کنید. پیش از این امضا باید یک آدرس ایمیل برای خود تهیه کنید.

۱- ابتدا بر روی (اینجا) کلیک کنید.

۲- بر روی لینک (Click Here to Sign Petition) در انتهای صفحه کلیک کنید تا به صفحه بعد بروید.

3- در صفحه جدیدی که باز می شود، به ترتیب نام و نام خانوادگی، آدرس ایمیل، نام شهر و کشور محل سکونت خود (مثلا Tehran, Iran) را به انگلیسی وارد نمائید.

4- بر روی لینک (Preview Your Signature) کلیک نمائید تا پیش نمایه امضای شما نمایان شود.

5- در صفحه جدیدی که باز خواهد شد، روی لینک (Approve Signature) کلیک کنید. امضای اینـترنتی شما انجام شده است.

خواهشمند است جهت ثبت هر چه سریعـتر این میراث ارزشمند پارسی، امضای آن را به دیگران نیز توصیه کنید.

+نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت10:59 قبل از ظهرتوسط |
تا درد را از نزدیک حس نکنیم...

از وقتی پسرم سه سال و نیم بود، حتی به اجبار هم که شده مسواک زدن را برایش به صورت یک عادت  درآورده ایم. اوایل، به خصوص قبل از خواب که به خاطرات بازی و فعالیتهای زیاد روزانه بسیار خسته میشد، ترجیح می داد که مسواک نزند و ما هم به خاطر گریه و شیونی که راه می انداخت، علی رغم میل مان ترجیح می دادیم که این یک بار را بی خیال شویم.

از چند روز پیش در کمال تعجب می دیدم که پسرم خودش با اشتیاق به دستشوئی می رود و با دقتی که از یک پسر بچه چهار سال و نیمه انتظار نمی رود، مسواک می زند. علت را از همسرم پرسیدم. گفت در مهد کودک جدید پسری در دوره آمادگی است که وقت ناهار و خوراکی دندان درد دارد. مربی هم به پسرمان گفته که مهدی مسواک نزده که این طور شده! به هر حال، این "شبه ترس"ها می توانند تا وقتی که بچه ها به حقیقت و فایده کارهای سفارش شده بزرگترها پی ببرند، مفید باشند.

راستی... آیا خود ما هم تا اگه نمونه واقعی انجام یک کار اشتباه را نبینیم، به خود نمی آئیم؟ چند بار شده که با دیدن یک تصادف وحشتناک منجر به مرگ یا دیدن صحنه اعدام یک مجرم (با پسندیده یا ناپسند بودن اعدام در ملاءعام کاری ندارم) لرزه ای در درون ضمیر باطن خودمان احساس کنیم؟ مرده ای را تشییع کنیم و بکوشیم کمی خود را انسان تر کنیم؟

بی قانونی، هرج و مرج و جواب دادن کوچکترین خلافها با بزرگترین تـنبیهات (به جای ریشه یابی و حل اساسی مساله) که عادی شدن این امور پند آموز را در پی خواهد داشت، می تواند جنبه کارکردی و روانشناختی آن را کاملا به زیر سئوال ببرد.

+نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت3:20 بعد از ظهرتوسط بهنام |
شانس کوچک نسبتا بزرگی که آوردم !

چند روز پیش اول صبح ساعت ۶:۵۰ قدم زنان از میان پارک زیبائی که نزدیک منزلمان است به شرکت می آمدم. در داخل پارک در حال قدم زدن بودم که دیدم در دو متری من از بالا چیزی مثل تخم مرغ شکسته و له شده به زمین افتاد !

خیلی کمرنگ و آبکی بود و نمی توانست تخم مرغ باشد، آخر اول صبح چه کسی حال دارد با پرتاب تخم مرغ به سمت دیگران تفریح کند؟! برای احتیاط سرم را به اطراف چرخاندم تا مطمئن شوم... کسی نبود.

بالا را که نگاه کردم، کلاغی را دیدم که درست در امتداد سرم بر روی شاخه ای از یک درخت کهنسال نشسته است ! همه چیز دستگیرم شد.

شانس بزرگی که آوردم این بود که اگر:

۱- کفشم را با پاشنه کش می پوشیدم؛

۲- همسایـه ای از درب ورودی آپارتمان زودتر از من بـیرون رفـته بود و من بدون کلید انداخـتن درب را باز می کردم؛

۳- پسرم را قبل از بـیرون آمدن از منزل نمیـبوسیدم؛

۴- طبق عادت، عطر افـترشیو (After shave) را نمیزدم؛

5- ... و هر کاری که سبب می گشت بـین یک تا یک و نیم ثانیه زودتر بـیرون بیایم، باعث می شد تا ابد آن روز را به عنوان یکی از بدشانس ترین آدمهای روی زمین به یاد داشته باشم !

+نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت2:16 بعد از ظهرتوسط بهنام |
طعم شیرین شادی های ناب

همکاری داشتیم به اسم « ابراهیم». روحیه شادی داشت و با همکاران خیلی شوخی می کرد. روی طرحها کار می کرد و در طراحی و نقاشی استاد بود. با این که چیز زیادی از انگلیسی و الفبای آن نمی دانست، اما با کار کردن مداوم با نرم افزار فتوشاپ و کسب تجربه توانسته بود طرحهای گرافیکی بسیار بسیار زیبائی خلق کند که از آدمی مثل او عجیب می نمود. او اوایل سال 1386 بازنشست شد و رفت؛ ولی هنـوز هم تلفنی با ما در تماس است و جویـای حال همکاران (و منـتـظر فرصت مناسبـیه که پسرش- یونس- را هم بندازه توی شرکت ما !!).

اگه اشتباه نکنم، شرکت ما اولین نیروی زن را در سال 1385 به خدمت گرفت و در واقع تا آن موقع شرکتی کاملا مردانه بود؛ جز مواقعی که میهمان خانم از بیرون می آمد. به همین خاطر در تابستان و برای فرار از گرما، همکاران با کمترین لباس ممکن یعنی تی شرت و بدون روپوش آزمایشگاهی به کار مشغول میشدند.

ابراهیم در آزمایشگاه یک اتاق مخصوص به خودش داشت و برای همین هم بیشتر ساعتهای کاری را با هم بودیم. رختکن در یکی از اتاقهای آزمایشگاه بود و او هم برای پوشیدن لباس کار به داخل رختکن میرفت.

در یک بعد از ظهر تابستانی سال 1383 و نیم ساعت پیش از خاتمه کار روزانه، ابراهیم به رختکن رفت. دقایقی بعد که بیرون آمد، آنچه را که به چشم می دیدیم، نمی توانستیم باور کنیم! ابراهیم تنها یک شلوارک به تن داشت و در حالی که با انگشتانش بشکن می زد، خیلی شادمانه از رختکن بیرون آمد... خیلی خندیدیم و دورش گردیدیم!...

دیگر چیزی نگویم بهتر است... اما اکنون پیش خودم فکر میکنم که چقدر لذت بخش است که گاهی اوقات از پوسته ای که برای خود درست کرده ایم، بیرون بیائیم و لحظاتی هر چند کوتاه طعم شادی حقیقی زندگی را بچشیم و به دیگران نیز بچشانیم؛ البته این به معنای تائید این روش شاد کردن خود و دیگران از سوی من نیست، بلکه فقط یک مثال عینی بود. شما چه فکر می کنید؟

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت10:19 بعد از ظهرتوسط بهنام |
ماجرای نامه عشقی من!

سلام دوستان

امروز میخوام خاطره ای از دوران عشق و عاشقیمو براتون بازگو کنم. عاشق بودن دوره ما خیلی مقدس و پاک بود. هیچ وقت سعی نمیشد خدشه ای به این روابط وارد بشه و حجب و حیائی در بین بود و احساسات عمیقی بین عاشق و معشوق وجود داشت و بیشتر این روابط به صورت نامه نگاری یا تماس تلفنی بود.

یادش به خیر... تازه به شهر ما تلفن آمده بود و همه خانواده ها ثبت نام کرده بودند. اون روز هم رسید که تلفن وارد خونه ما بشه. روزهای اول خیلی خاطره انگیز بود. وقتی صدای زنگ تلفن توی خونه می پیچید، جمیع افراد خانواده از پدر و مادر تا بچه ها همه به طرف تلفن می دویدیم تا گوشی رو برداریم. بعضی اوقات دعوامون میشد؛ یا مثلا خاله مون از صبح تا ظهر توی خونه ما بود، وقتی میرفت، از خونه شون دوباره زنگ میزد و با مادرم صحبت میکرد: «خواهر! چقدر هوا خوبه!... غذا چی پختی؟». همون صحبتهائی که چند دقیقه پیش توی خونه ما زده بود... خلاصه دوران خوشی بود.

من توی یک خانواده مذهبی بزرگ شدم و سعی کردم کاری انجام ندم تا به آبروی خانواده لطمه ای بخوره و خدا را شکر تا به این سن مشکلی پیش نیومده.

شهر ما توی منطقه ای واقع شده که بیشتر اوقات باد می وزه. یکی از همون روزها، اون موقعی که جوان و نادان بودم، عاشق دختری شدم. یک دل نه... هزار دل بهش سپردم. همیشه سر کوچه منـتـظر بودم تا از مدرسه برگرده تا یک لحظه بـبـینمش. جالبش اینجاست که نه میتونستم حرفی بزنم و نه شماره تلفن بهش بدم. هر روز یه نامه مینوشتم تا بهش بدم ولی هیچ وقت جرأتش رو نداشتم. خلاصه بعد از مدتها با پافشاری دوستام، تصمیم گرفتم تا نامه را بهش بدم... دوست دارم متن نامه را براتون بخونم:

نمک در نمکدان شوری ندارد                     دل من طاقت دوری ندارد (!!)

سلام. من دوست دارم با شما دوست بشم. اگه شما هم با این دوستی موافقید، برام نامه بنویسید.

الان که یاد متن نامه می افتم، خنده ام میگیره، ولی سادگی و بی آلایشی اونو با هیچی عوض نمیکنم.

اون روز که تصمیم گرفتم تا نامه رو بهش بدم، باد شدیدی می آمد. من سر کوچه منـتـظر بودم تا این که دیدم به طرف خونه داره میاد. دست و پام میلرزید... فشارم افتاده بود و عرق کرده بودم. نامه ای رو که نوشته بودم، توی دستم بود و فکر میکردم که بهش چی باید بگم؟ توی همین فکرها بودم که از جلوم رد شد و اون قدر هول کرده بودم که عوض این که بگم خانم فلانی، گفتم: «آقای فلانی...! سلام... میشه این نامه رو از من بگیری؟».

اونم جواب سلام منو داد و لبخندی زد. همین که نامه رو میخواستم بهش بدم، باد نامرد نامه رو از دستم گرفت و برد. من دویدم تا نامه رو بگیرم. خنده دختره با دوستاش توی گوشم می پیچید. چه قدر ضایع بازی شده بود! خیلی خجالت کشیدم. دیگه از اون به بعد سر کوچه نمی ایستادم و حتی به این مسائل فکر نمیکردم. یه جورائی دلسرد شده بودم... شاید هم حکمتی توش بود.

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط غلامعلی |
تاج سر شاگرد تـنبل ها !

سلام دوستان؛

به نظر من حساسترین مقطع تحصیلی، دوره راهنمائیه چون بیشترین ترک تحصیلها رو در بر داره. بچه ها سن و سالشون بالا میره، بیشتر مسائل اطراف خودشون رو درک میکنند و کمی هم مستقل میشن. خانواده ها خیلی باید حواسشون جمع باشه. مواظبشون باشن و به درسهاشون کمک کنن.

من یکی از اون بچه هائی بودم که میخواستم در دوره راهنمائی ترک تحصیل کنم. واقعا دیگه خسته شده بودم از این همه تحقیر و تنبیه. ولی خدا پدرمو رو حفظ کنه. هیچوقت اجازه این کار رو به من نداد. میگفت: اگه هر کلاسی رو سه سال هم بخونی، من نمیزارم ترک تحصیل کنی، باید دیپلمت رو بگیری.

تنبیه

کلاس اول راهنمائی رو با تک ماده قبول شدم و کلاس دوم و سوم رو هر کدوم دو سال خوندم! باور کنید من یه تابستون خوش ندیدم. باید برای شهریور میخوندم تا قبول بشم.

هولناکترین خاطره دوره راهنمائی موقعی بود که برای شاگرد تنبلها کلاه مخروطی شکل و بلندی درست کرده بودند و روی آن نوشته بودند: «تنبل کلاس»!

خدا نصیبتون کنه! یه بار نصیب ما شد! به خاطر نمره های درخشانی که گرفته بودیم! زنگ تفریح که خورد، همه کلاسها به صف شده بودند و ما رو توی دفتر مدرسه آماده میکردند تا توی صف معرفی کنند. کلاهها رو روی سرمون گذاشتن. میگفتیم: آقا تو رو به خدا بیخیال بشین، آبرومون میره... اما به حرفهامون گوش نمیدادن. چقدر ضایع شده بودیم.

همین که ما رو آوردن روی سکو، همه بچه ها خندیدند و هو کشیدند. سرمون رو انداخته بودیم پائین و از خجالت مرده بودیم. زیر چشمی  به همکلاسیهامون نگاه میکردیم تا ببینیم کدومشون میخندن تا بعدا تلافی اش رو سرش در بیاریم!

ای کاش مدیر مدرسه به همین راضی میشد، چون قرار شده بود که ما رو به مدرسه بغلی ببرند و اون جا هم معرفی کنند!! هیچ می دونید مدرسه بغلی چه مدرسه ای بود؟! دست رو دلم نزارید... مدرسه «دخترانه» بود...! همین که این خبر رو شنیدیم، غرورمون رو شکستیم و زدیم زیر گریه: تو رو خدا ما رو اونجا نبرید... آبرومون میره... به آینده مون فکر کنید... دیگه نمیتونیم سرمون رو توی محله و خیابون بالا بگیریم... تو رو به خدا...

خودمون رو زدیم زمین: ... آقا به خدا دیگه درس میخونیم. خلاصه، با هزار خواهش و تمنا و زاری کوتاه اومدن و ولمون کردن.

خاطره بعدی این بود که توی دوره راهنمائی به ما گفته بودن دفترچه های کوچکی تهیه کنید تا نمره هر درسی رو معلمهاتون داخلش وارد کنن و اونو به والدین نشون بدید تا جلوی هر نمره رو امضاء کنن! من که قربونش برم، یه نمره بالای ده که نداشتم، نمره بالام فقط توی ورزش بود که همیشه بیست میشدم و دلم به همین بیست خوش بود! به هر حال، من دیدم که این کاری رو که معلمها گفتن اگه انجام بدم به ضرر منه و باید هر روز از پدرم کتک بخورم، به همین خاطر امضای پدرم رو جعل کردم. باور کنید من بچه کند ذهن یا بی هوشی نبودم. هر موقع بچه ها نقشه ای رو طرح میکردن یا میخواستن کاری بکنن، با من مشورت میکردن و نظر من رو می پرسیدن؛ ولی از درس خوندن عاجز بودم. اصلا دوست نداشتم که درس بخونم. شاید هم با خودم لج کرده بودم.

خلاصه ما امضای پدر رو جعل کردیم و هر روز به آقا معلم نشون میدادیم تا این که یکی دو هفته از این قضیه گذشت. معلمها که تعجب کرده بودند، من رو به دفتر صدا زدند و گفتند: پدرت با گرفتن این همه نمره تک بهت هیچی نمیگه و همه رو امضا میکنه؟! من هم تائید کردم. فکر عاقبتش رو نکرده بودم. تا این که یه روز گفتند: فردا پدرت رو بگو بیاد مدرسه!

دست و پام لرزید... فکر اینجاشو نکرده بودم. وای... کتکهای پدرم... یکی دو روز به پدرم نگفتم و معلمها همه شاکی شده بودند و میخواستن پرونده مو بزارن زیر بغلم و منو از مدرسه اخراج کنن. دیگه مجبور شدم به پدرم اطلاع بدم بیاد مدرسه. یکی از همون روزها دوباره من رو به دفتر صدا زدند. با ترس و لرز وارد دفتر شدم... «اجازه آقا!»...

دیدم پدرم با لباس کار توی دفتر نشسته. مدیر مدرسه دفترچه من رو برداشت و به پدرم گفت: آقای فلانی! شما چرا با توجه به این که می بینید پسرتون نمره های تک میاره، باز هم امضاء میکنید و تلاشی برای بهتر شدن درسش نمیکنید؟!

پدرم دفترچه رو دستش گرفت و نگاهی به اون کرد و گفت: آقای معلم! من اولین باره که این دفترچه رو می بینم، این امضاهای من نیست...!

اتاق دور سرم چرخید. سرم رو انداخته بودم پائین و نمیدونستم چی کار باید بکنم. مدیر من رو از دفتر بیرون کرد و با پدرم در حال صحبت کردن بود. من پشت در ایستاده بودم تا این که پدرم بیرون اومد ولی چیزی به من نگفت و رفت.

پدرم یه خصلت خوبی که داره اینه که هیچ وقت پیش دیگران چیزی به بچه هاش نمیگه.

شب که از سر کار اومد خونه، آماده بودم تا کتک مفصلی نوش جان کنم. بعد از اون اتفاق، کمی درسهام خوب شده بود... شاید علتش این بود که نمیخواستم سرشکستگی پدرم رو ببینم.

+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت4:12 بعد از ظهرتوسط غلامعلی |
ماجرای دستشوئی داشتن من!

سلام دوستان؛

امروز میخوام آخرین خاطرات دوره دبستان رو براتون تعریف کنم. احساس میکنم که خوانندگان عزیز از این خاطرات بیمزه خسته شده اند، ولی تحمل کنید.

سال دوم دبستان رو که دو ساله خوندم، اومدم کلاس سوم. تازه داشتن به ما جدول ضرب یاد میدادن. باور کنید توی کله ام نمیرفت و معلم عزیزمون هم رحم نمیکرد. نمرات صفر بود که توی دفتر نثار ما میکرد و هر روز ده صفحه از 1×1 تا 9×9 جریمه می داد. دیگه انگشتام درد گرفته بود. حتی نمی تونستم بعد از مدرسه با بچه ها توی کوچه بازی کنم چون تا نصفه های شب باید جدول ضرب می نوشتم. به هر جان کندنی بود، کلاسهای سوم و چهارم را هم قبول شدم.

توی کلاس پنجم اتفاق وحشتناکی برام افتاد و الان هم که به یادم می افته، از یه طرف خنده ام میگیره و از طرف دیگه خجالت میکشم. این خاطره رو با این که به صلاح من نیست، ولی تعریف می کنم تا بچه های این دوره شاکر باشند که در چه ناز و نعمتی زندگی می کنند.

توی حیاط مدرسه ما سه تا توالت بود که نه صابونی، نه آفتابه ای و نه آینه ای... هیچی نداشت. فقط یه کاسه توالت شیب دار داشت و یه شیر آب. شما تصورش رو بکنید که وسط زنگ تفریح، صد الی صد و پنجاه نفر همه میخوان برن دستشوئی! ... وا اسفاها...! یهو می دیدی شش هفت نفر چپیدن توی دستشوئی... و کسی هم که میخواست بنشینه و قضای حاجت کنه، نمی تونست. باید اون قدر منتظر می شد تا زنگ کلاسها بخوره، بعد بره دستشوئی کنه. حالا اینجا رو داشته باشید. اون شش، هفت نفری که توی دستشوئی بودن، مثل بچه آدم که توی «کاسه توالت» دستشوئی نمی کردن! یهو می دیدی یکی با نجاستش روی دیوار داره خاطره یا اسمشو می نویسه! اون یکی نجاستشو می پاشید و اون یکی ها «تفنگ بازی» میکردن!! خلاصه...

جونم واستون بگه... روزی از روزها، من اسهال شدیدی توی کلاس گرفتم و از بخت بد من، معلم هم داشت به ما دیکته می گفت. وسطهای دیکته دچار فشار شدیدی شدم و از معلم اجازه گرفتم:

- آقا معلم ما بریم دستشوئی؟

زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت: خفه شو بنشین دیکته تو بنویس! الان چه وقت بیرون رفتنه؟!

- آقا آخه...

- بنشین ببینم.

دیکته تموم شد.

- آقا برم دستشوئی؟!

دوباره از آقا معلم نه شنیدم. معلم گفت: یه بار دیگه می خونم، ببینید غلط املائی دارید یا نه.

دوباره خوندن همانا و طاقت نیاوردن من، همان!

چنان تگری زدم که بو کلاس رو برداشت! چشمتون روز بد نبینه... معلم اومد بالا سرم و با دو تا پس گردنی شروع کرد به ناسزا گفتن: بلند شو برو بیرون... ک ر ه خـ ر !

شما هم که می دونید... اسهال، روان می شه. همین که بلند شدم، از پاچه شلوارم داشت میریخت زمین! پاچه شلوار رو گرفتم و با هر زحمتی بود خودم رو رسوندم توالت. دیگه نتونستم توی مدرسه بمونم و اومدم خونه. مادرم هم با دیدن وضعیت من، یه مشت و مال حسابی به من داد. اون روز هم گذشت و روزها پشت سر هم گذشتند تا به مقطع راهنمائی رسیدیم.

تو رو خدا نخندید...! گریه داره! به من حق بدید که از درس و مدرسه بزار بشم... البته الان این احساس رو ندارم.

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت8:42 بعد از ظهرتوسط غلامعلی |
کودک درون ما

ساعت 18:15 دیشب که به منزل آمدم، پسرم تازه از خواب بیدار شده بود. معمولا در مهد کودک خیلی بازی میکنه و خسته میشه و بنابراین روزی سه ساعت میخوابه. پسرم اما یه مقداری بیشتر از روزهای قبل شنگول بود. ازش پرسیدم: امروز توی مهد چی کار کردی؟ گفت: سینا رو زدم و هلش دادم با کله افتاد زمین!

از همسرم پرسیدم: ماجرا چیه؟ و گفت: اینجورا هم که میگه نیست. یه دعوای ساده و کوتاه بود، اما از طرفی هم سینا صورت پسرمون رو با پنجه هاش خراش داد...

به صورت پسرم نگاه کردم. خیلی شدید نبود و تنها میشد سرخی اونها رو دید و زخم و شیاری دیده نمیشد. این طور که معلوم بود، دعوا به خاطر بزرگتر بودن پسرم به نفعش تموم شده بود. روزهائی هم بود که با بچه های پیش دبستانی که یکی دو سال از او بزرگتر هستند، دعوا می کرد و معمولا نتیجه به نفعش نمی شد. اون شبها پکر و افسرده می شد...

یاد رفتار خودمون افتادم. ما بزرگترها هم وقتی چیزی به نفع ما می شه، باد غرور ما رو بر می داره و مست از پیروزی به دست آمده، حتی اگر خیلی هم کار کرده باشیم و خسته شده باشیم، سر حال و شاداب می شیم. این روی خوش ماجرا حتما نباید برنده شدن در یه دعوا باشه، می تونه رسیدن یه خبر خوش، ترفیع مقام، دیدن یه دوست خوب قدیمی و چیزای دیگه باشه. چقدر کتاب روانشناسی خوندیم که توش نوشته شده: « نگذارید اتفاقات بد روزانه روحیه شاداب شما رو تحت تاثیر قرار بده. مثل یه پنجره باشید که اگه هوا بارونی و ابری بود، پرده اش رو بکشید و در طرف دیگه اش که آسایش و آرامشه، زندگی کنید...» و از این حرفها و نوشته ها.

توجه داشته اید که بعضی وقتها اجرای این دستورات مفید چقدر سخت می شه؟ بله... اون لحظات، کودک درون ما که همه چیز رو به نفع خودش می خواد، سعی داره تا با لجبازی هاش اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده. غافل از این که تنها مشکلات خودمون رو زیاد می کنه. افرادی هم که بتوانند این کودک ملوس و سرکش رو رام کنند، زندگی آرامتری دارند، حتی اگه وقایع مهم و ناگواری براشون اتفاق افتاده باشه...

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت7:50 بعد از ظهرتوسط بهنام |
گاهی به هم نگاه کنیم...

دیشب با همسر و پسرم به رستوران همیشگی مان رفتیم و غذای همیشگی مان را سفارش دادیم. این غذا خوردنهای هر چند وقت یکبار را بسیار دوست داریم. در محیطی نسبتا آرام و با غذائی مطبوع و با لباس و پوششی خوشایند در کنار یکدیگر و فارغ از دلهره ها و نگرانیهای خرید مواد غذائی، پختن و شستن ظروف، فقط و فقط به لذت بردن از شام و صحبت کردن با یکدیگر می اندیشیم.

راستی چرا ما به جائی رسیده ایم که این لحظات خوشایند صحبت در حین صرف شام در یک رستوران را یک خاطره میدانیم؟ در منزل که هستیم، تلویزیون و برنامه های متفرقه آن مانع نگاههای مستقیم به همدیگر است. میتوانیم با راحتی و آرامش بیشتری و تا جائی که بی ادبی به شمار نیاید، غذا بخوریم. اما محدودیتها در بعضی از مقاطع زمانی لذت بخش و دلچسب است. زمانهائی فرا میرسند که محتاجیم چیزی توجهمان را به همدیگر سلب نکند و نگاههایمان بی واسطه و از سر صبر باشند؛ و خدا میداند که این نکته های به ظاهر کوچک چه قدر در صمیمی تر کردن روابط همسر و فرزندی موثر هستند.

به این فکر میکردم که اگر از لحاظ مادی نیز به این قضیه نگاه کنیم، این یک پرس و دو نیم پرس غذائی که خوردیم، از یک وعده پیتزای (ساده و آشغال) تک نفره که در ایتالیا صرف کردم، ارزانتر است. ما متاسفانه گاهی خیلی درگیر حساب و کتاب کردن برای صرفیدن چیزی میشویم! اضافه کاریهای زیاد و در روزهای تعطیل هم میرویم تا بتوانیم (به اصطلاح) زندگی مادی مناسبتری تدارک ببینیم. اما به نظر من چیزی خنده دارتر از این نمیتواند باشد که ما سلامتی خود را به خطر بیاندازیم و از استراحت و تفریح واجب خود نیز صرفنظر کنیم و آنچه پس انداز کرده ایم را صرف هزینه درمان، بیماری و مرخصیمان کنیم!

جالب اینجاست آنهائی که آمده بودند، برای تماشای سریال تلویزیونی یوسف پیامبر یا همان «یوزارسیف» معروف، شام خود را سریع تمام کردند و رفتند. ما اما در آرامشی که به وجود آمد و در حالی که گارسونها میزها را تمیز میکردند، همچنان به خوردن آبدوغ و صحبت درباره مسائلی که شاید در منزل کمتر حوصله آنها را داشته باشیم، پرداختیم. طوری که در اواخر سریال به منزل بازگشتیم.

+نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت10:52 قبل از ظهرتوسط بهنام |